تبليغاتX
برای دانش آموزان من - مدرک بی محل مثل چک بی محل

جوان بي‌هنر سخت ناخوش بود اگر چند فرزند آرش بود-----حكيم فردوسي

1- «نام دانشگاه مهم نيست، خودت ياد بگير»
«مدرك بي‌محل» فرقي با «چك بي‌محل» ندارد.
اين سخن مهمترين حرفي بود كه در آغاز مي‌شد گفت. اصلاً گواهينامه پايان دوره مگر چيست؟ يك برگ كاغذ نسبتاً گرانقيمت كه بر روي آن چند طرح زيبا چاپ شده و روي آن با خط خوش نام و نام‌خانوادگي و شماره شناسنامه و نوع مدرك و نام دانشگاه و جاي مهر و امضا را نوشته‌اند.
دقت كنيد. يك برگ چك هم شبيه همين مدرك است. آن را هم روي يك كاغذ گرانقيمت كه بر روي آن چند طرح زيبا كشيده‌اند چاپ مي‌كنند و با خط خوش نام و نام‌خانوادگي و مبلغ و نام بانك و محل مهر و امضا را مي‌نويسند. پس يك برگ چك صادر شده تفاوت زيادي با يك برگ مدرك صادر شده ندارد و صد البته هر دو در نگاه اول اعتبار دارند، مگر آن كه در حساب پول نباشد و يا دارنده‌ي مدرك صادر شده به اندازه‌ي مدرك موجودي علمي نداشته باشد.
داستان چك بي‌محل را هم كه مي‌دانيد. چك بي‌محل يعني چكي كه صادر‌كننده‌ي آن پولي در حساب نداشته ولي چك مبلغ‌دار كشيده، و سرانجام كار را هم كه حتماً مي‌دانيد چك وقتي به بانك مي‌رود برگشت مي‌خورد و صادركننده‌ي چك بي‌محل مجرم شناخته مي‌شود.
همين‌ طور مدرك بي‌پشتوانه‌ي علمي و تخصصي لازم هم به همين مشكل با برگشت روبرو مي‌شود. به زبان ساده‌تر اگر مدرك كارشناسي داريد ولي به اندازه‌ي كارداني مي‌دانيد و يا از آن هم بدتر به اندازه‌ي كارداني هم تخصص و مهارت نداريد مدرك شما مدرك بي‌محل و برگشتي است، يعني به هر بانكي مراجعه كنيد چون در حساب پولي نداريد برگشت مي‌خورد راستي اين هم مهم نيست كه مدرك را از چه دانشگاهي گرفته‌ايد. در بانك هم نمي‌پرسند كه شما اين چك را از چه بانكي گرفته‌ايد مهم موجودي حساب است، مدرك دانشگاهي هم همين است، مهم نيست كه مدرك دانشگاهي را از كدام دانشگاه مشهور يا گمنام گرفته‌ايد،‌مهم اين است كه مدرك شما پشتوانه‌ي لازم را داشته باشد و به زبان ساده‌تر بي‌محل نباشد.
پس اين را فراموش نكنيد كه پشتوانه‌ي مدرك تحصيلي شما نه دانشگاه است نه كلاس و نه تهران يا شهرستان بودنش، بلكه پشتوانه مدرك شما خودتان هستيد كه آيا به اندازه‌ي مدركتان مهارت داريد يا نه.
اين پرسش مهمترين پرسش شماست، به آن فكر كنيد.
2- «داستان كريم آقا»
دكتر رضا‌زاده شفق در خاطرات خود مي‌نويسد: «روزگاري كه در تبريز و در رديف شاگران متوسطه درس مي‌خواندم، سپاهيان روسيه‌ي تزاري آذربايجان را به زور اشغال كردند و آزاديخواهان و مردم فراواني را كشتند، در اثر خونريزي‌هاي وحشيانه روس‌ها مردم ناتوان از ديار خود فراري شدند تا از دست صيادان سنگدل درامان باشند.
در آن زمان ما يك خدمتكار صديق داشتيم كه كريم نام داشت،‌ او مردي بود بسيار ساده كه خواندن و نوشتن نمي‌دانست. من از طرفي با غرور از تحصيلات و از طرفي هم به علت آن كه در پي هم صحبتي مي‌گشتم خواستم او را سواد بياموزم؛ ولي به جايي نرسيد. روزي به او گفتم حمد و سوره‌ي خود را بخواند تا تصحيح كنم. چون از اول غلط آموخته بود، نمي‌توانست ياد گيرد.
حوصله‌ام سر رفت و به او پرخاش كردم و او كه معمولاً ساكت مي‌شد و اساساً دو جمله حرف حسابي هم بلد نبود، يكباره سربرآورد و گفت: آقا،‌من سواد بي‌خرد و معرفت را مي‌خواهم چه كنم؟ كاري و خدمتي داري انجام مي‌دهم مگر همه بايد خواندن بدانند،‌ مگر داستان گرگ و قاطر و روباه را نشنيديد؟
در پاسخ گفتم: نه
كريم آقا آن حكايت را كه براي من درسي بود، بدين گونه بيان نمود: «يك روز گرگي و قاطري و روباهي به هم رسيدند. گرگ گرسنه بود و پي وسيله مي‌گشت تا به هر بهانه‌اي هست يكي از آن دو تا بدرد و بخورد. سپس گفت: يكي از ما بايد كشته شود! بياييد هر سه سن و سال خود را بگوييم و هر كس سنش بيشتر است، او را قورمه سبزي كنيم.
آن گاه به روباه گفت: آقاي روباه، شما چند سال داريد؟
روباه جواب داد: من در حضور آقاي قاطر جسارت نمي‌كنم. ايشان بزرگترند اول ايشان بگويند، گرگ رو به قاطر كرد. قاطر پس از مدتي انديشيدن گفت: از شما چه پنهان، من سواد ندارم (!) ولي سن مرا پدرم بر روي سم پاي راست من حك كرده، هر يك از شما سواد دارد، بخواند تا اشتباهي در كار نباشد.
روباه گفت: من خواندن بلد نيستم.
گرگ با غروري كه داشت گفت: «من مي‌خوانم»
پشت پاي قاطر رفتنش همان بود و نوازش يك لگد جانانه همان، كه در نتيجه كله گرگ متلاشي شد ...
در اين موقع روباره بي‌درنگ و با سرعتي زياد رو به فرار نهاد و چون رهگذران از وي پرسيدند با اين همه عجله كجا مي‌روي؟ گفت: مي‌روم سر خاك پدرم تا به او بگويم كه چه خوب كرد مرا به مكتب نفرستاد، وگرنه من هم دچار عاقبت گرگ مي‌شدم. (!)
خدمتكار ما پس از گفتن اين داستان با لحن پندآموزي گفت: بگذاريد من در اين بي‌سوادي به قول شما بمانم و نماز را غلط بخوانم ولي مردم آزاري نكنم و خيانت و دشمني پيشه نسازم. سوادي كه با غرور و خودخواهي و ستم پيشگي همراه باشد چه فايده دارد ....
پس دوستان: مدرك بي‌معرفت، بي‌اعتبار است و همانند چك بي‌محل برگشت مي‌خورد اما اين را هم فراموش نكنيد كه مي‌توان بي‌مدرك بود اما پرمعرفت.
 به نمونه‌ي ديگري در اين باره‌ و اين بار در صنعت توجه كنيد.
3- «يك نابغه بدون مدرك دانشگاهي»
در راهرو ورودي بخش اداري شركت يك صندوق بزرگ روي ديوار كوبيده شده بود. روي بدنه‌ي چوبي اين صندوق سه حرف «پ- ب- ك» به چشم مي‌خورد. با پرس و جوي زياد سرانجام فهميدم كه اين‌ها حروف اول كلمات «پيشنهاد بهبود كار» هستند. جستجوي بيشتر من نشان داد كه سال‌هاست اين صندوق معجزه‌اي نكرده است و حتي كسي نمي‌داند كليدش كجاست، در واقع از جنس همان صندوق‌هاي پيشنهاد بود كه هر كسي در اداره‌ها و موسسه‌هاي مختلف آن را ديده است و صفت مشترك آن‌ها بي‌خاصيتي آن‌هاست. اما اين صندوق كار خودش را كرد و جرقه‌اي در ذهن من زد. علت اصلي توجهم به اين صندوق خواندن كتابچه‌اي بسيار كوچك بود كه در آن سيستم پيشنهادها را معرفي كرده بود.
اين اطلاعات براي آغاز كار كافي نبودند ولي من چيز ديگري در دست نداشتم. با همفكري مديران آيين‌نامه‌اي نوشتيم و كار آغاز شد.
تمام كوشش و تبليغ ما در سال نخست منجر به دريافت 25 پيشنهاد گرديد و امروز با گذشت 10 سال بيش از 14000 طرح از همكاران دريافت شده كه به كمك آن‌ها بيش از هزار تغيير و بهبود در محصول، فرآيندها، گردش اطلاعات، روابط انساني، مكان‌يابي ماشين‌ها، ساختمان‌ها و كيفيت محصول ايجاد شده است.
نظام مشاركت به محور مديريت شركت تبديل شده است و كمتر كسي را پيدا مي‌كنيد كه با دبيرخانه‌ي اين نظام در ارتباط نباشد. سال گذشته، وقتي برندگان بهترين طرح‌هاي نظام مشاركت در جشن شركت اتومبيلشان را تحويل گرفتند فرياد شادي خانواده‌ها و فرزندان آن‌ها اشك شوق بر گونه‌ي همگان نشاند.
افتخار پذيرش طرح چيزي بالاتر از دريافت پاداش و جايزه است، هر چند كه هيچ طرح پذيرفته شده و اجرا شده‌اي بي‌پاداش نمي‌ماند. زماني كه از دريچه‌ي اين نظام به شركت نگريسته مي‌شود انسان‌هايي ديده مي‌شوند كه همه با هم براي اعتلاي شركتشان مي‌انديشند و اين همان گوهري است كه رسالت فرد و سازمان را در هم مي‌آميزد، جالب است كه حتي خانواده‌هاي كاركنان نيز در اين كار شركت جسته‌اند و تاكنون چندين طرح از ايشان به ثبت رسيده كه شماري هم به اجرا گذاشته شده است.
براي نمونه آقاي شهسواري، كارگر سابق قالب‌سازي و استادكار فعلي همان بخش، افتخار دارد كه او و گروهش متجاوز از 300 طرح را به ثبت رسانده‌اند و تغييرات و تحولات زيادي در جاي جاي شركت ايجاد كرده‌اند. تنها يكي از طرح‌هاي او سالانه 500 هزار مارك از ارزبري شركت كاسته است، آقاي شهسواري نابغه‌اي بدون مدرك دانشگاهي است كه نظام مشاركت به او كمك كرد تا قابليت‌هايش شكوفا شود.
«مك كورمك» در كتاب هاروارد چه چيزهايي را ياد نمي‌دهد مي‌نويسد: «به نظر من بزرگترين افسانه‌اي كه درباره‌ي خلاقيت گفته شده اين است كه خلاقيت تنها ويژه‌ي تعدادي آدم نظر كرده است، در حالي كه ابداً چنين نيست و تقريباً هر كسي كه هوشياري مختصري آميخته به فكر كردن درباره‌ي يك موضوع يا مساله داشته باشد و مدتي هم شاگردي كساني را بكند كه پيش از او آفرينندگي داشته‌اند قطعاً مي‌تواند آفريننده‌ شود.»
در سازمان‌ها و موسسه‌ها معمولاً گزينش مديران براساس مدرك دانشگاهي و سوابق كار است و امتحاني براي تعيين ميزان خلاقيت آنان انجام نمي‌گيرد.
بنابراين، صاحبان عناوين مديريت لزوماً خلاقترين عناصر انساني نيستند. پس بايد اعتراف كرد كه در ميان كاركنان هر سازمان افرادي شايسته‌تر از بسياري مديران وجود دارند.
دانشمندان بر اين عقيده‌اند كه انسان داراي انواع گوناگوني خلاقيت است، يا به قولي قابليت يا ، استعداد چهره‌هاي گوناگوني دارد، آن‌ها مي‌گويند هوشي كه براساس آن مدارج تحصيلي طي مي‌شود و مدرك مربوطه اخذ مي‌گردد «هوش تحليلي»  نام دارد.
بنابراين فردي با مدرك تحصيلي دانشگاهي ممكن است از چيزهاي بهتري مانند خلاقيت تصويري- خلاقيت موسيقيايي- خلاقيت بدني- خلاقيت بياني و... بهره‌ي كمتري برده باشد. برعكس در بين ديگر كاركنان يا كارگران موسسه، افرادي مملو از اين ويژگي‌ها باشند. به هر حال، براي اداره‌ي درست و شايسته هر موسسه به جميع خلاقيت‌هاي انساني نياز است. پس هوش تحليلي به هيچ وجه بهترين و برترين نيست، براي مثال نبوغ اديسون و انيشتين در هوش تحليلي نبوده است زيرا شكست آنان در دروس كلاسيك به خوبي گوياي همين واقعيت است.
در كشورهاي جهان سوم محروميت‌ها و كاستي‌هاي آموزشي‌ حتي اجازه‌ي بروز هوش تحليلي را نيز براي همگان فراهم نمي‌سازد و چه بسا جواناني كه با وجود سرشاري از اين قابليت‌ها، بي‌مدرك تحصيلي مي‌مانند، مدركي كه مي‌توانست پشتوانه باشد.
درباره‌ي اهميت انسان با پشتوانه نسبت به انسان بي‌پشتوانه نمونه‌هاي فراوان وجود دارد كه در ادامه يكي از خواندني‌ترين اين نمونه‌ها را برايتان مي‌گويم. راستي فكر مي‌كنيد بنيان‌گذار شركت «دوو» اول چه كاره بوده؟
4- «دوو اول روزنامه‌فروش بود»
سنگفرش هر خيابان از طلاست نام كتاب مطرحي است كه نويسنده‌ي آن يكي از كارآفرينان (ارزش‌آفرينان) مطرح دنياست كه به حال و هواي امروز ايران نزديكي‌هاي فراوان دارد. خدا پدرش را بيامرزد كيم ووچونگ را مي‌گويم، از سال 74 كه در سربازي با نوشته‌هايش آشنا شدم تا همين حالا شايد اين كتاب را به چند صد نفر معرفي كرده باشم. هر كس آن را خوانده از آن چيزي آموخته است. او در اين كتاب خاطره‌اي از دوران كودكي‌اش آورده است كه در ادامه مي‌خوانيد.
(دوستان گرامي خوب توجه كنيد)
«به هنگام جنگ كره، من و خانواده‌ام از سئول گريختيم و به عنوان آوارگان جنگي در «تاآگو» سكني گزيديم. پيش از آن پدرم را ربوده بودند و برادران بزرگترم نيز در ارتش سرگرم خدمت بودند. سپس در سن 14 سالگي براي گذراندن زندگي ناچار شدم در جستجوي كاري باشم. در نابساماني‌هاي زمان جنگ، براي من و همسن و سالان من كاري پيدا نمي‌شد. اما خوشبختانه يكي از شاگردان گذشته‌ي پدرم در دفتر روزنامه‌ كار مي‌كرد و به من كمك كرد تا به عنوان «روزنامه‌ فروش» كار كنم.
همين كه روزنامه‌ را تحويل مي‌گرفتم، بي‌درنگ به سوي بازار مي‌دويدم، چون اگر در ميان راه وقت خود را صرف فروش چند روزنامه به رهگذران مي‌كردم، بازار فروش روزنامه را در بازار «پانچون» را به سود روزنامه فروش‌هاي ديگر از دست مي‌دادم. پس من هر روز نخستين روزنامه فروش چابك قدم بازار بودم، اما باز هم نمي‌توانستم همه بازار را به دست بگيرم. چون وقت زيادي را به خاطر پس دادن بقيه پول مغازه‌ داران از دست مي‌دادم. در طي اين لحظات گرانبها، روزنامه‌ فروش‌هاي ديگر مي‌رسيدند و از من پيش مي‌افتادند و به سرعت بقيه بازار را براي فروش روزنامه‌هاي‌شان به دست مي‌گرفتند.
من براي اينكه نان خانواده را درآورم بايد حداقل روزي يكصد روزنامه مي‌فروختم. مادر و دو برادر كوچكترم با نگراني در خانه چشم به راه من بودند. پس براي اينكه بتوانم همه روزنامه‌ها را بفروشم ناچار بودم راه‌هاي تازه‌اي پيدا كنم. براي همين، هر روز مقداري پول خرد همراه خود مي‌بردم و بقيه پول مشتري‌ها را ميان روزنامه مي‌گذاشتم، روزنامه را به داخل مغازه پرتاب مي‌كردم و با سرعت پول را از مغازه‌دار مي‌گرفتم و با شتاب به سوي مغازه‌ي بعدي مي‌رفتم.
با اين كار كم كم توانستم دو سوم فروش بازار روزنامه را به دست بگيرم، اما با همه اين‌ها هنوز هم روزنامه‌ فروشان ديگر به پاي من مي‌رسيدند. پس بايد روش خودم را تغيير مي‌دادم، اين كار را هم كردم، اين بار هنگامي كه به بازار مي‌رسيدم با سرعت هر چه تمامتر روزنامه را به داخل هر مغازه پرت مي‌كردم سپس در بازگشت و سر فرصت پول روزنامه‌ها را از مغازه‌داران مي‌گرفتم. به اين ترتيب هيچ كدام از روزنامه فروش‌ها نمي‌توانستند به پاي من برسند.
البته همه خريداران در همان روز پول روزنامه را نمي‌داند، اما با اين روش مي‌توانستم همه روزنامه‌هايم را بفروشم و پس از چند روز طلب خودم را پس بگيرم. پس از اين تجربه، آموختم همواره با كوشش بسيار مي‌توانم بر دشواري‌ها پيروز شوم. از آغاز سخت كوشيده‌ام بهترين باشم و به جوانان پيشنهاد  مي‌كنم كه با كوشش و خسته نشدن هدف‌هاي عالي و انساني خود را دنبال كنند.
«جوان بي‌هنر سخت ناخوش بود    اگر چند فرزند آرش بود»
                                                         فردوسي
منابع:
هزارويك حكايت تاريخي (1366) محمود كريمي- نشر قلم
كليد در وضعيت روشن ،  خاطرات ده ساله تجربه در شركت كنتورسازي ايران (1379) سيد مهدي عراقي، نشر نوادر
سنگفرش هر خيابان از طلاست (1375) محمد سوري- نشر سيمين
پندها و اندرزها در شاهنامه (1381) عصمت صدر محمدي نشر راستين
بابك بهي
مدرس كارآفريني (ارزش‌آفريني)

+ نوشته شده توسط روشنک در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 12:16 |

مسئوليت مطالب درج شده در لينكهاي دوستان بعهده نويسندگان آنها مي باشد